امروز خسته ترینم...
امروز تنها ترینم...
کمکم کن که از دوریت دارم
می میرم.....
کوله بارم پره از تنهایی..
همان ره توشه ای که با تو از سفر آوردم.........
روزهایم پره از بی تابی..........
و لحظه هایش آنقدر آرام می گذرد که انگار پایانی نیست......
اشکهایم آنقدر برای غم باریده اند که این بار از آمدن امتناع می کنند........
و شاید مهربانی هیج شانه ای را دیگر باور ندارند که به تسلی بر آن ببارند......
و لبخندم در روزگاری جا مانده که سالها از آن می گذرد.......
گویی لبانم خندیدن را از یاد برده اند و یا دیگر معنای خوشی را نمی فهمند.......
از دستهایم بگویم که در انتظار دستان مهربانت دست هیچ عاشقی را باور نکردند.....
و دلم....
ودلم که هنوز با وجود زخمهایی ک با خنجر بی وفایی بر آن فرو کردی باز برای تو بی تاب است.........